دسته: مسعود سعد سلمان
-
قصیده شماره ۵
قصیده شماره 5 امروز هیچ خلق چو من نیست جز رنج ازین نحیف بدن نیست لرزان تر و ضعیفتر از من در باغ، شاخ و برگ و سمن نیست انگشتری است پشتم گویی اشکم جز از عقیق یمن نیست از نظم و نثر عاجز گشتم گویی مرا زبان و دهن نیست از تاب درد سوزش…
-
قصیده شماره ۶
قصیده شماره 6 این عقل در یقین زمانه گمان نداشت کز عقل راز خویش زمانه نهان نداشت در گیتیای شگفت کران داشت هرچه داشت چون بنگرم عجایب گیتی کران نداشت هرگونه چیز داشت جهان تا بنای داشت ملکی قوی چو ملک ملک ارسلان نداشت پاینده باد ملکش و ملکی است ملک او که ایام نوبهار…
-
قصیده شماره ۷
قصیده شماره 7 احوال جهان بادگیر، باد! وین قصه ز من یادگیر یاد چون طبع جهان باژگونه بود کردار همه باژگونه باد از روی عزیزی است بسته باز وز خاری باشد گشاده خاد بس زار که بگذاشتیم روز چون گرمگهش بود بامداد تیغی که همی آفتاب زد تیری که سمومش همی گشاد، بر تارک و…