دسته: مسعود سعد سلمان
-
قصیده شماره ۲
قصیده شماره 2 شد مشک شب چو عنبر اشهب شد در شبه عقیق مرکب زان بیم کافتاب زند تیغ لرزان شده به گردون کوکب ما را به صبح مژده همی داد آن راست گو خروس مجرب میزد دو بال خود را برهم از چیست آن؟ ندانم یارب هست از نشاط آمدن روز یا از تاسف…
-
قصیده شماره ۳
قصیده شماره 3 به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست به هیچ وقت مرا نظم و نثر کم نشود که نظم و نثرم در است و طبع من دریاست به لطف آ ب روان است طبع من لیکن به گاه قوت و کثرت چو آتش…
-
قصیده شماره ۴
قصیده شماره 4 دلم از نیستی چو ترسانیست تنم از عافیت هراسانیست در دل از تف سینه صاعقهایست بر تن از آب دیده توفانیست گه دلم باد تافته گوییست گه تنم خم گرفته چوگانیست موی چون تاب خورده زوبینی است مژه چون آب داده پیکانیست روز در چشم من چو اهرمنیست بند بر پای من…