دسته: مسعود سعد سلمان
-
قصیده شماره ۲۰
قصیده شماره 20 اوصاف جهان سخت نیک دانم از بیم بلا گفت کی توانم نه آن چه بدانم همی بگویم نه آن چه بگویم همی بدانم کز تن به قضا بستهٔ سپهرم وز دل به بلا خستهٔ جهانم از خواری ویحک چرا زمینم ار من به بلندی بر آسمانم بر جایم و هر جایگه رسیده…
-
قصیده شماره ۲۱
قصیده شماره 21 از کردهٔ خویشتن پشیمانم جز توبه ره دگر نمیدانم کارم همه بخت بد بپیچاند در کام، زبان همی چه پیچانم این چرخ به کام من نمیگردد بر خیره سخن همی چه گردانم در دانش تیزهوش برجیسم در جنبش کند سیر کیوانم گه خستهٔ آفت لهاوورم گه بستهٔ تهمت خراسانم تا زادهام ای…
-
قصیده شماره ۲۲
قصیده شماره 22 مقصور شد مصالح کار جهانیان بر حبس و بند این تن رنجور ناتوان در حبس و بند نیز ندارندم استوار تا گرد من نگردد ده تن نگاهبان هر ده نشسته بر در و بر بام سمج من بایکدگر دمادم گویند هر زمان: خیزید و بنگرید نباید به جادویی او از شکاف روزن…