دسته: باب ششم در ضعف و پیری
-
۷
حکایت هفتم توانگری بخیل را پسری رنجور بود، نیک خواهان گفتندش مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور. صاحب دلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبانست و…
-
۸
حکایت هشتم پیر مردی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیر زنانم عیشی نباشد. گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری. گفت مرا که پیرم با پیر زنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟ زور باید نه زر که بانو را گزری دوستتر که…
-
۹
حکایت نهم به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساختم که خان و مان من این شوخ دیده پاک برُفت شنیدهام که درین روزها کهن پیری خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت بخواست دخترکی خبروی گوهر نام چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ولی…