دسته: گلستان
-
۱۵
حکایت پانزدهم اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همیکرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسهای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریانست باز آن…
-
۱۶
حکایت شانزدهم یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی میگفت يا ليت قبل منيتي يوما افوز بمنيتي نهرا تلاطم رکبتي و اظل املاء قربتي
-
۱۷
حکایت هفدهم همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد پس به سختی هلاک شد طایفهای برسیدند و درمها دیدند پیش رویش نهاده و بر خاک نبشته در بیابان فقیر سوخته را شلغم پخته…