دسته: گلستان
-
۵
حکایت پنجم جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همیکرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی. اگر نادان به وحشت سخت گوید خردمندش به نرمیدل بجوید دو صاحبدل نگهدارند مویى همیدون سرکشی و آزرم جویی یکی را زشت خویی داد دشنام تحمل کرد…
-
۶
حکایت ششم سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهادهاند به حکم آن که بر سر جمع سالی سخن گفتی لفظی مکرّر نکردی وگر همان اتفاق افتادی به عبارتی دیگر بگفتی وز جمله آداب ندماء ملوک یکی این است. چو یکبار گفتی مگو باز پس که حلوا چو یکبار خوردند بس
-
۷
حکایت هفتم یکی را از حکما شنیدم که میگفت هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند. سخن را سر است اى خداوند و بن میاور سخن در میان سخن خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند…