دسته: باب هفتم در عالم تربیت
-
حکایت روزه در حال طفولیت
حکایت روزه در حال طفولیت به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم دست و روی که بسم الله اول به سنت بگوی دوم نیت آور، سوم کف بشوی پس آنگه دهن شوی و بینی سه بار مناخر به انگشت کوچک بخار به…
-
حکایت
حکایت کسی گفت حجاج خونخوارهای است دلش همچو سنگ سیه پارهای است نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو بستان از او داد خلق جهاندیدهای پیر دیرینه زاد جوان را یکی پند پیرانه داد کز او داد مظلوم مسکین او بخواهند وز دیگران کین او تو دست از وی و روزگارش بدار که…
-
حکایت
حکایت مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود مر استاد را گفتم ای پر خرد فلان یار بر من حسد میبرد شنید این سخن پیشوای ادب به تندی برآشفت و گفت ای عجب! حسودی پسندت نیامد ز دوست که معلوم کردت که غیبت نکوست؟ گر او راه دوزخ گرفت از…