دسته: باب دوم در احسان
-
حکایت کرم مردان صاحبدل
حکایت کرم مردان صاحبدل یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش بقدر مروت نبود که سفله خداوند هستی مباد جوانمرد را تنگدستی مباد کسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمند اوفتد چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیرد همی بر بلندی قرار نه در خورد سرمایه کردی کرم تنک مایه…
-
حکایت ممسک و فرزند ناخلف
حکایت ممسک و فرزند ناخلف یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمان سرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند…
-
حکایت عابد با شوخ دیده
حکایت عابد با شوخ دیده زبان دانی آمد به صاحبدلی که محکم فروماندهام در گلی یکی سفله را ده درم بر من است که دانگی از او بر دلم ده من است همه شب پریشان از او حال من همه روز چون سایه دنبال من بکرد از سخنهای خاطر پریش درون دلم چون در خانه…