دسته: بوستان
-
حکایت بت پرست نیازمند
حکایت بت پرست نیازمند مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چند سال آن نکوهیده کیش قضا حالتی صعبش آورد پیش به پای بت اندر به امید خیر بغلطید بیچاره بر خاک دیر که درماندهام دست گیر ای صنم به جان آمدم رحم کن بر…
-
حکایت
حکایت سیه چردهای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند نه من صورت خویش خود کردهام که عیبم شماری که بد کردهام تو را با من ار زشت رویم چه کار؟ نه آخر منم زشت و زیبا نگار از آنم که بر سر نبشتی ز پیش نه کم کردم ای بنده پرور نه…
-
حکایت (پایان باب نهم)
حکایت (پایان باب نهم) به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت! قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند نهالی به سی سال گردد درخت ز بیخش برآرد یکی باد سخت عجب…