دسته: بوستان
-
گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن
گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن اگر مرد عشقی کم خویش گیر وگرنه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند نروید نبات از حبوب درست مگر حال بروی بگردد نخست تو را با حق آن آشنایی دهد که از دست…
-
حکایت صاحب نظر پارسا
حکایت صاحب نظر پارسا یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و میبرد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به دف بر زدندش به دیوانگی ز دشمن جفا بردی از بهر دوست که تریاک اکبر بود زهر دوست قفا خوردی از دست یاران خویش چو مسمار پیشانی آورده پیش خیالش چنان…
-
حکایت
حکایت به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد هنوز آن حدیثم به گوش اندرست چو قیدش نهادند بر پای و دست که گفت ارنه سلطان اشارت کند که را زهره باشد که غارت کند؟ بباید چنین دشمنی دوست داشت که میدانمش دوست بر من گماشت اگر عز وجاه است…