دسته: سعدی
-
حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق
حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی بجای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب تعالی الله از حسن تا غایتی که پنداری از رحمتست آیتی همی رفتی و دیدهها در پیش دل دوستان کرده جان بر خیش نظر…
-
حکایت در معنی اهل محبت
حکایت در معنی اهل محبت شنیدم که بر لحن خنیاگری به رقص اندر آمد پری پیکری ز دلهای شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش پراگنده خاطر شد و خشمناک یکی گفتش از دوستداران، چه باک؟ تو را آتش ای یار دامن بسوخت مرا خود به یکباره خرمن بسوخت اگر یاری از خویشتن دم مزن…
-
در محبت روحانی
در محبت روحانی چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنهانگیز و فرمانرواست عجب داری از سالکان طریق که باشند در بحر معنی غریق؟ به سودای جانان ز جان مشتغل به ذکر حبیب از جهان مشتغل به یاد حق از خلق بگریخته چنان مست ساقی که می ریخته نشاید به دارو دوا کردشان که…