دسته: سعدی
-
حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت
حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت جوانی خردمند پاکیزه بوم ز دریا برآمد به در بند روم در او فضل دیدند و فقر و تمیز نهادند رختش به جایی عزیز مه عابدان گفت روزی به مرد که خاشاک مسجد بیفشان و گرد همان کاین سخن مرد رهرو شنید برون رفت و بازش…
-
حکایت در این معنی
حکایت در این معنی یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پنهای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم؟ گر او هست حقا که من نیستم چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار بلندی از آن…
-
مخاطبه شمع و پروانه (پایان باب سوم)
مخاطبه شمع و پروانه (پایان باب سوم) شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من بدر میرود چو فرهادم آتش به سر میرود…