دسته: سعدی
-
حکایت دانشمند
حکایت دانشمند فقیهی کهن جامهای تنگدست در ایوان قاضی به صف برنشست نگه کرد قاضی در او تیز تیز معرف گرفت آستینش که خیز ندانی که برتر مقام تو نیست فروتر نشین، یا برو، یا بایست نه هرکس سزاوار باشد به صدر کرامت به فضل است و رتبت به قدر دگر ره چه حاجت به…
-
حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا
حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا شنیدستم که از راویان کلام که در عهد عیسی علیهالسلام یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سر آورده بود دلیری سیه نامهای سخت دل ز ناپاکی ابلیس در وی خجل بسر برده ایام، بی حاصلی نیاسوده تا بوده از وی دلی سرش خالی از عقل…
-
حکایت بایزید بسطامی
حکایت بایزید بسطامی شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرم ابه آمد برون با یزید یکی طشت خاکسترش بیخبر فرو ریختند از سرایی به سر همی گفت شولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی که ای نفس من در خور آتشم به خاکستری روی درهم کشم؟ بزرگان نکردند در خود نگاه خدا…