دسته: سعدی
-
حکایت (پایان باب دهم)
حکایت (پایان باب دهم) شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصورهٔ مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی برم موذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟ نمیزیبدت ناز با روی زشت بگفت این سخن پیر و…
-
حکایت بت پرست نیازمند
حکایت بت پرست نیازمند مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چند سال آن نکوهیده کیش قضا حالتی صعبش آورد پیش به پای بت اندر به امید خیر بغلطید بیچاره بر خاک دیر که درماندهام دست گیر ای صنم به جان آمدم رحم کن بر…
-
حکایت
حکایت سیه چردهای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند نه من صورت خویش خود کردهام که عیبم شماری که بد کردهام تو را با من ار زشت رویم چه کار؟ نه آخر منم زشت و زیبا نگار از آنم که بر سر نبشتی ز پیش نه کم کردم ای بنده پرور نه…