دسته: غزل
-
ساغر هستی
ساغر هستی ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع در میان آتش سوزنده جای خواب نیست مردم چشمم فروماندهست در دریای…
-
زندان خاک
زندان خاک با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟ تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام جای در بستان سرای عشق میباید مرا عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام پایمال مردمم از نارسایی…