دسته: غزل
-
روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگير
غزل ۲۵۷ روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگير پيش شمع آتش پروا نه به جان گو درگير در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ بر سر کشته خويش آی و ز خاکش برگير ترک درويش مگير ار نبود سيم و زرش در غمت سيم شمار اشک…
-
نصيحتی کنمت بشنو و بهانه مگير
غزل ۲۵۶ نصيحتی کنمت بشنو و بهانه مگير هر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذير ز وصل روی جوانان تمتعی بردار که در کمينگه عمر است مکر عالم پير نعيم هر دو جهان پيش عاشقان بجوی که اين متاع قليل است و آن عطای کثير معاشری خوش و رودی بساز میخواهم…
-
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور
غزل ۲۵۵ يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمديده حالت به شود دل بد مکن وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور …