دسته: حافظ
-
نوش کن جام شراب يک منی
غزل ۴۷۸ نوش کن جام شراب يک منی تا بدان بيخ غم از دل برکنی دل گشاده دار چون جام شراب سر گرفته چند چون خم دنی چون ز جام بيخودی رطلی کشی کم زنی از خويشتن لاف منی سنگسان شو در قدم نی همچو آب جمله رنگ آميزی و تردامنی…
-
بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
غزل ۳۱۲ بشری اذ السلامه حلت بذی سلم لله حمد معترف غايه النعم آن خوش خبر کجاست که اين فتح مژده داد تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم از بازگشت شاه در اين طرفه منزل است آهنگ خصم او به سراپرده عدم پيمان شکن هرآينه گردد شکسته حال…
-
عاشق روی جوانی خوش نوخاستهام
غزل ۳۱۱ عاشق روی جوانی خوش نوخاستهام و از خدا دولت اين غم به دعا خواستهام عاشق و رند و نظربازم و میگويم فاش تا بدانی که به چندين هنر آراستهام شرمم از خرقه آلوده خود میآيد که بر او وصله به صد شعبده پيراستهام خوش بسوز از غمش ای شمع…