دسته: حافظ
-
دو يار زيرک و از باده کهن دومنی
غزل ۴۷۷ دو يار زيرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنيا داد فروخت يوسف مصری به کمترين ثمنی بيا که رونق…
-
دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم
غزل ۳۱۴ دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم ليکن از لطف لبت صورت جان میبستم عشق من با خط مشکين تو امروزی نيست ديرگاه است کز اين جام هلالی مستم از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور در سر کوی تو از پای طلب ننشستم عافيت چشم…
-
بازآی ساقيا که هواخواه خدمتم
غزل ۳۱۳ بازآی ساقيا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم زان جا که فيض جام سعادت فروغ توست بيرون شدی نمای ز ظلمات حيرتم هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم عيبم مکن به رندی و بدنامی ای حکيم کاين بود سرنوشت…