دسته: حافظ
-
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
غزل ۳۲۹ جوزا سحر نهاد حمايل برابرم يعنی غلام شاهم و سوگند میخورم ساقی بيا که از مدد بخت کارساز کامی که خواستم ز خدا شد ميسرم جامی بده که باز به شادی روی شاه پيرانه سر هوای جوانيست در سرم راهم مزن به وصف زلال خضر که من از جام…
-
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
غزل ۴۶۵ رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی مسکين چو من به عشق گلی گشته مبتلا و اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلی میگشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم میکردم اندر آن گل و بلبل تاملی گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق…
-
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
غزل ۳۲۸ من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم دلبرا بنده نوازيت که آموخت بگو که من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم همتم بدرقه راه کن ای طاير قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم ای نسيم سحری…