دسته: حافظ
-
خدا را کم نشين با خرقه پوشان
غزل ۳۸۶ خدا را کم نشين با خرقه پوشان رخ از رندان بیسامان مپوشان در اين خرقه بسی آلودگی هست خوشا وقت قبای می فروشان در اين صوفی وشان دردی نديدم که صافی باد عيش دردنوشان تو نازک طبعی و طاقت نياری گرانیهای مشتی دلق پوشان چو مستم کردهای…
-
يا رب آن آهوی مشکين به ختن بازرسان
غزل ۳۸۵ يا رب آن آهوی مشکين به ختن بازرسان وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان دل آزرده ما را به نسيمی بنواز يعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند يار مه روی مرا نيز به من بازرسان …
-
میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان
غزل ۳۸۴ میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان هجران بلای ما شد يا رب بلا بگردان مه جلوه مینمايد بر سبز خنگ گردون تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان مر غول را برافشان يعنی به رغم سنبل گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان يغمای عقل و دين…