دسته: حافظ
-
چندان که گفتم غم با طبيبان
غزل ۳۸۳ چندان که گفتم غم با طبيبان درمان نکردند مسکين غريبان آن گل که هر دم در دست باديست گو شرم بادش از عندليبان يا رب امان ده تا بازبيند چشم محبان روی حبيبان درج محبت بر مهر خود نيست يا رب مبادا کام رقيبان ای منعم آخر بر…
-
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
غزل ۳۸۲ فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان ای که طبيب خستهای روی زبان من ببين کاين دم و دود سينهام بار…
-
گر چه ما بندگان پادشهيم
غزل ۳۸۱ گر چه ما بندگان پادشهيم پادشاهان ملک صبحگهيم گنج در آستين و کيسه تهی جام گيتی نما و خاک رهيم هوشيار حضور و مست غرور بحر توحيد و غرقه گنهيم شاهد بخت چون کرشمه کند ماش آيينه رخ چو مهيم شاه بيدار بخت را هر شب ما نگهبان…