دسته: شعرا
-
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
غزل ۱۶۸ گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بسوختيم در اين آرزوی خام و نشد به لابه گفت شبی مير مجلس تو شوم شدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد پيام داد که خواهم نشست با رندان بشد به رندی و دردی کشيم نام و نشد رواست…
-
ستارهای بدرخشيد و ماه مجلس شد
غزل ۱۶۷ ستارهای بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را رفيق و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسله آموز صد مدرس شد به بوی او دل بيمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد به صدر مصطبهام مینشاند…
-
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
غزل ۱۶۶ روز هجران و شب فرقت يار آخر شد زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد …