دسته: شعرا
-
ز دست کوته خود زير بارم
غزل ۳۲۳ ز دست کوته خود زير بارم که از بالابلندان شرمسارم مگر زنجير مويی گيردم دست وگر نه سر به شيدايی برآرم ز چشم من بپرس اوضاع گردون که شب تا روز اختر میشمارم بدين شکرانه میبوسم لب جام که کرد آگه ز راز روزگارم اگر گفتم دعای می…
-
سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی
غزل ۴۷۰ سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی دل ز تنهايی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی سوختم در چاه…
-
خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم
غزل ۳۲۲ خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم به صورت تو نگاری نديدم و نشنيدم اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم طمع به دور دهانت ز کام دل ببريدم به شوق چشمه نوشت چه قطرهها…