دسته: شعرا
-
دوش سودای رخش گفتم ز سر بيرون کنم
غزل ۳۴۹ دوش سودای رخش گفتم ز سر بيرون کنم گفت کو زنجير تا تدبير اين مجنون کنم قامتش را سرو گفتم سر کشيد از من به خشم دوستان از راست میرنجد نگارم چون کنم نکته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار عشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنم زردرويی میکشم…
-
ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
غزل ۳۴۸ ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم از دل تنگ گنهکار برآرم آهی کتش اندر گنه آدم و حوا فکنم مايه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم بگشا بند…
-
صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم
غزل ۳۴۷ صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم تا به کی در غم تو ناله شبگير کنم دل ديوانه از آن شد که نصيحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجير کنم آن چه در مدت هجر تو کشيدم هيهات در يکی نامه محال است که تحرير کنم …