دسته: شعرا
-
غم زمانه که هيچش کران نمیبينم
غزل ۳۵۸ غم زمانه که هيچش کران نمیبينم دواش جز می چون ارغوان نمیبينم به ترک خدمت پير مغان نخواهم گفت چرا که مصلحت خود در آن نمیبينم ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير چرا که طالع وقت آن چنان نمیبينم نشان اهل خدا عاشقيست با خود دار که در مشايخ…
-
در خرابات مغان نور خدا میبينم
غزل ۳۵۷ در خرابات مغان نور خدا میبينم اين عجب بين که چه نوری ز کجا میبينم جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه میبينی و من خانه خدا میبينم خواهم از زلف بتان نافه گشايی کردن فکر دور است همانا که خطا میبينم سوز دل اشک روان…
-
گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
غزل ۳۵۶ گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم ز جام وصل مینوشم ز باغ عيش گل چينم شراب تلخ صوفی سوز بنيادم بخواهد برد لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شيرينم مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز سخن با ماه میگويم پری…