دسته: شعرا
-
حاليا مصلحت وقت در آن میبينم
غزل ۳۵۵ حاليا مصلحت وقت در آن میبينم که کشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم جام می گيرم و از اهل ريا دور شوم يعنی از اهل جهان پاکدلی بگزينم جز صراحی و کتابم نبود يار و نديم تا حريفان دغا را به جهان کم بينم سر به آزادگی از…
-
به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم
غزل ۳۵۴ به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم الا ای همنشين دل که يارانت برفت از ياد مرا روزی مباد آن دم که بی ياد تو بنشينم جهان پير است و بیبنياد از اين فرهادکش فرياد که کرد افسون و نيرنگش ملول از…
-
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
غزل ۳۵۳ من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و ديگر نمیکنم باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمیکنم تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است گفتم کنايتی و مکرر نمیکنم هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا…