دسته: شعرا
-
امید و نومیدی
امید و نومیدی به نومیدی، سحرگه گفت امید که کس ناسازگاری چون تو نشنید بهر سو دست شوقی بود بستی بهر جا خاطری دیدی شکستی کشیدی بر در هر دل سپاهی ز سوزی، نالهای، اشکی و آهی زبونی هر چه هست و بود از تست بساط دیده اشک آلود از تست بس است این کار…
-
امروز و فردا
امروز و فردا بلبل آهسته به گل گفت شبی که مرا از تو تمنائی هست من به پیوند تو یک رای شدم گر ترا نیز چنین رائی هست گفت فردا به گلستان باز آی تا ببینی چه تماشائی هست گر که منظور تو زیبائی ماست هر طرف چهرهٔ زیبائی هست پا بهرجا که نهی برگ…
-
اشک یتیم
اشک یتیم روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت این اشک دیدهٔ من و خون…