دسته: شعرا
-
پیام گل
پیام گل به آب روان گفت گل کاز تو خواهم که رازی که گویم به بلبل بگوئی پیام ار فرستد، پیامش بیاری بخاک ار درافتد، غبارش بشوئی بگوئی که ما را بود دیده بر ره که فردا بیائی و ما را ببوئی بگفتا به جوی آب رفته نیاید نیابی مرا، گر چه عمری بجوئی پیامی…
-
پایه و دیوار
پایه و دیوار گفت دیوار قصر پادشهی که بلندی، مرا سزاوار است هر که مانند من سرافرازد پایدار و بلند مقدار است فرخم زان سبب که سایهٔ من جای آسایش جهاندار است نقش بام و درم ز سیم و زر است پردهام از حریر گلنار است در پناه من ایمن است ز رنج شاه، گر…
-
بهای نیکی
بهای نیکی بزرگی داد یک درهم گدا را که هنگام دعا یاد آر ما را یکی خندید و گفت این درهم خرد نمیارزید این بیع و شرا را روان پاک را آلوده مپسند حجاب دل مکن روی و ریا را مکن هرگز بطاعت خودنمائی بران زین خانه، نفس خودنما را بزن دزدان راه عقل را…