دسته: شعرا
-
جامه عرفان
جامه عرفان به درویشی، بزرگی جامهای دادکه این خلقان بنه، کز دوشت افتاد چرا بر خویش پیچی ژنده و دلقچو میبخشند کفش و جامهات خلق چو خود عوری، چرا بخشی قبا راچو رنجوری، چرا ریزی دوا را کسی را قدرت بذل و کرم بودکه دیناریش در جای درم بود بگفت ای دوست، از صاحبدلان باشبجان…
-
تیر و کمان
تیر و کمان گفت تیری با کمان، روز نبرد کاین ستمکاری تو کردی، کس نکرد تیرها بودت قرین، ای بوالهوس در فکندی جمله را در یک نفس ما ز بیداد تو سرگردان شدیم همچو کاه اندر هوا رقصان شدیم خوش بکار دوستان پرداختی بر گرفتی یک یک و انداختی من دمی چند است کاینجا ماندهام…
-
توانا و ناتوان
توانا و ناتوان در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی کای هرزهگرد بی سر و بی پا چه میکنی ما میرویم تا که بدوزیم پارهای هر جا که میرسیم، تو با ما چه میکنی خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم بنگر بروز تجربه تنها چه میکنی هر پارگی بهمت من میشود درست…