دسته: شعرا
-
ذره و خفاش
در آنساعت که چشم روز میخفت شنیدم ذره با خفاش میگفت که ای تاریک رای، این گمرهی چیست چرا با آفتابت الفتی نیست اگر ماهیم و گر روشن سهیلیم تمام، این شمع هستی را طفیلیم اگر گل رست و گر یاقوت شد سنگ یکی رونق گرفت از خور، یکی رنگ چرا باید چنین افسرده بودن…
-
ذره
خدا شنیدهاید که روزی بچشمهٔ خورشید برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی نرفته نیمرهی، باد سرنگونش کرد سبک قدم نشده، دید بس گرانجانی گهی، رونده سحابی گرفت چهرهٔ مهر گهی، هوا چو یم عشق گشت طوفانی هزار قطرهٔ باران چکید بر رویش جفا کشید بس، از رعد و برق نیسانی هزار گونه بلندی، هزار پستی دید…
-
دیوانه و زنجیر
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیدهاند دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیدهاند سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیدهاند…