دسته: شعرا
-
قصیده شماره بیست و پنجم
ایضاله دلا در بزم عشق یار، هان، تا جان برافشانی که با خود در چنان خلوت نگنجی، گر همه جانی چو گشتی سر گران زان می، سبک جان برفشان بر وی که در بزم سبک روحان نکو نبود گران جانی تو آنگه زو خبر یابی که از خود بیخبر گردی تو آنگه روی او…
-
قصیده شماره بیست و چهار
در مدح شیخ حمیدالدین که برد از من بیدل بر جانان خبری؟ یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری؟ جز صبا کیست کزین خسته برد پیغامی؟ جز نسیم از بر دلدار که آرد خبری؟ ای صبا، چند روزی گرد گلستان و چمن؟ چند آشفته کنی طرهٔ هر خوش پسری؟ ای صبا، صبح دمی…
-
قصیده شماره بیست و سه
ایضاله ای رخت مجمع جمال شده مطلع نور ذوالجلال شده عاشق روت لمیزل گشته شاکر خوت لایزال شده ذروهٔ عرش و قسوهٔ ملکوت زیر پای تو پایمال شده در نوشته سرادق جبروت محرم پردهٔ وصال شده با جمال قدم لقای تو را در ملاقات اتصال شده هرچه او خواسته شده موجود وآنچه ناخواسته محال…