دسته: شعرا
-
پاس ادب
پاس ادب پاس ادب به حد کفایت نگاه دار خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی با کم ز خویش هر که نشیند به دوستی با عز و حرمت خود خیزد به دشمنی در خون نشست غنچه که شد همنشین خار گردن فراخت سرو ز بر چیده دامنی افتاده باش لیک نه چندان که همچو…
-
پاداش نیکی
پاداش نیکی من نگویم ترک آیین مروت کن ولی این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند تار و پودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند گفت با صاحبدلی مردی که بهمان در نهفت قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند نیکمردش…
-
ابنای روزگار
ابنای روزگار یاری از ناکسان امید مدار ای که با خوی زشت یار نهای سگدلان لقمه خوار یکدیگرند خون خوری گر از آن شمار نه ا ی همچو صبحت شود گریبان چاک ای که چون شب سیاهکار نهای پایمال خسان شوی چون خاک گر جهانسوز چون شرار نهای ره نیابی به گنج خانه بخت جانگزا…