دسته: شعرا
-
آشوب خزان
آشوب خزان خورشيد دگر نور دلاويز ندارد مه پرتو مات هوس انگيز ندارد در باد بهاري ز بس آشوب خزان است گل وحشتي از غارت پاييز ندارد آنكس كه ندارد هنر عشق و محبت زو رحم مجوييد كه اين نيز ندارد آلوده ام اما همه شب غرق مناجات با دوست سخن اينهمه پرهيز ندارد گيتي…
-
سنگین جوهر
سنگین جوهر خوش خبر مي آيم اي غم از دلم پرواز كن خرمني گل را بدامن مي كشم ره باز كن روز گارا ز آتش دل بند بندم ، سوختي در ني جانم ، نواي تازه اي را ساز كن بر لبم فريادها بود اي هنر پرور زمان روح خاموش مرا، از نو سخن پرداز…
-
سحر بلبل حکايت با صبا کرد
غزل ۱۳۰ سحر بلبل حکايت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چهها کرد از آن رنگ رخم خون در دل افتاد و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد غلام همت آن نازنينم که کار خير بی روی و ريا کرد من از بيگانگان ديگر ننالم که با…