دسته: شعرا
-
گاهی
گاهی خانمانسوز بود آتش آهي، گاهي ناله اي ميشكند پشت سپاهي، گاهي گرمقدر بشود سلك سلاطين پويد سالك بي خبر خفته به راهي گاهي قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي…
-
گردباد
گردباد چه گويم ، چها ديده ام سالها اسيرانه ناليده ام سالها كلامي پسند دلم اي دريغ نه گفتم نه بشنيدهام سالها من آن شمع خود سوز زندانيم كه دزدانه تابيده ام سالها چو ابر پريشان در كوهسار چه بيهوده باريده ام سالها در اين بو ستان در خور آتش است گياهي كه من چيده…
-
يارم چو قدح به دست گيرد
غزل ۱۴۸ يارم چو قدح به دست گيرد بازار بتان شکست گيرد هر کس که بديد چشم او گفت کو محتسبی که مست گيرد در بحر فتادهام چو ماهی تا يار مرا به شست گيرد در پاش فتادهام به زاری آيا بود آن که دست گيرد خرم دل آن که…