دسته: شعرا
-
خوشا شيراز و وضع بیمثالش
غزل ۲۷۹ خوشا شيراز و وضع بیمثالش خداوندا نگه دار از زوالش ز رکن آباد ما صد لوحش الله که عمر خضر میبخشد زلالش ميان جعفرآباد و مصلا عبيرآميز میآيد شمالش به شيراز آی و فيض روح قدسی بجوی از مردم صاحب کمالش که نام قند مصری برد آن جا…
-
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
غزل ۲۷۸ شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش بياور می که نتوان شد ز مکر آسمان ايمن به لعب زهره چنگی…
-
فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش
غزل ۲۷۷ فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش دلربايی همه آن نيست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش جای آن است که خون موج زند در دل لعل زين تغابن که خزف میشکند بازارش بلبل…