دسته: شعرا
-
دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس
غزل ۲۷۱ دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس کس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد که چنانم من از اين کرده پشيمان که مپرس به يکی جرعه که آزار کسش در پی نيست زحمتی میکشم از مردم…
-
درد عشقی کشيدهام که مپرس
غزل ۲۷۰ درد عشقی کشيدهام که مپرس زهر هجری چشيدهام که مپرس گشتهام در جهان و آخر کار دلبری برگزيدهام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش میرود آب ديدهام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنيدهام که مپرس سوی من لب چه میگزی که…
-
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
غزل ۲۶۷ ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکين کن نفس منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام پرصدای ساربانان بينی و بانگ جرس محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار کز فراقت سوختم ای مهربان فرياد رس…