دسته: شعرا
-
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
غزل ۲۹۲ قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع که نيست با کسم از بهر مال و جاه نزاع شراب خانگيم بس می مغانه بيار حريف باده رسيد ای رفيق توبه وداع خدای را به میام شست و شوی خرقه کنيد که من نمیشنوم بوی خير از اين اوضاع …
-
ما آزمودهايم در اين شهر بخت خويش
غزل ۲۹۱ ما آزمودهايم در اين شهر بخت خويش بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش از بس که دست میگزم و آه میکشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خويش کای…
-
دلم رميده شد و غافلم من درويش
غزل ۲۹۰ دلم رميده شد و غافلم من درويش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پيش چو بيد بر سر ايمان خويش میلرزم که دل به دست کمان ابروييست کافرکيش خيال حوصله بحر میپزد هيهات چههاست در سر اين قطره محال انديش بنازم آن مژه شوخ عافيت کش را که…