دسته: شعرا
-
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
غزل ۳۲۸ من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم دلبرا بنده نوازيت که آموخت بگو که من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم همتم بدرقه راه کن ای طاير قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم ای نسيم سحری…
-
مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم
غزل ۳۲۷ مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل چه فکر از خبث بدگويان ميان…
-
اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
غزل ۴۶۶ اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وين دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم در کنج خراباتی افتاده خراب اولی چون مصلحت انديشی دور است ز درويشی هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولی من حالت زاهد…