دسته: شعرا
-
ای که دايم به خويش مغروری
غزل ۴۵۳ ای که دايم به خويش مغروری گر تو را عشق نيست معذوری گرد ديوانگان عشق مگرد که به عقل عقيله مشهوری مستی عشق نيست در سر تو رو که تو مست آب انگوری روی زرد است و آه دردآلود عاشقان را دوای رنجوری بگذر از نام و ننگ خود حافظ ساغر میطلب که…
-
ز کوی يار میآيد نسيم باد نوروزی
غزل ۴۵۴ ز کوی يار میآيد نسيم باد نوروزی از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت…
-
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
غزل ۴۵۵ عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی ای پسر جام میام ده که به پيری برسی چه شکرهاست در اين شهر که قانع شدهاند شاهبازان طريقت به مقام مگسی دوش در خيل غلامان درش میرفتم گفت ای عاشق بيچاره تو باری چه کسی با دل خون شده چون نافه خوشش…