دسته: شعرا
-
تاراج روزگار
تاراج روزگار نهال تازه رسی گفت با درختی خشک که از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست چرا بدین صفت از آفتاب سوختهای مگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست شکوفههای من از روشنی چو خورشیدند ببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز چرا بگوش تو، از…
-
پیوند نور
پیوند نور بدامان گلستانی شبانگاه چنین میکرد بلبل راز با ماه که ای امید بخش دوستداران فروغ محفل شب زندهداران ز پاکیت، آسمان را فر و پاکی ز انوارت، زمین را تابناکی شبی کز چهره، برقع برگشائی برخسار گل افتد روشنائی مرا خوشتر نباشد زان دمی چند که بر گلبرگ، بینم شبنمی چند مبارک با…
-
پیک پیری
پیک پیری ز سری، موی سپیدی روئید خندهها کرد بر او موی سیاه که چرا در صف ما بنشستی تو ز یک راهی و ما از یک راه گفت من با تو عبث ننشستم بنشاندند مرا خواه نخواه گه روئیدن من بود امروز گل تقدیر نروید بیگاه رهرو راه قضا و قدرم راهم این بود،…