دسته: شعرا
-
سرو سنگ
سرو سنگ نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی یکی را بسر کوفت، روزی بمعبر شد از رنج رنجور و از درد نالان بپیچید و گردید چون مار چنبر دویدند جمعی پی دادخواهی دریدند دیوانه را جامه در بر کشیدند و بردندشان سوی قاضی که این یک ستمدیده بود، آن ستمگر ز دیوانه و قصهٔ سر…
-
روح آزاد
روح آزاد تو چو زری، ای روان تابناک چند باشی بستهٔ زندان خاک بحر مواج ازل را گوهری گوهر تحقیق را سوداگری واگذار این لاشهٔ ناچیز را در نورد این راه آفت خیز را زر کانی را چه نسبت با سفال شیر جنگی را چه خویشی با شغال باخرد، صلحی کن و رائی بزن کژدم…
-
روباه نفس
روباه نفس ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار بناگه روبهی کردش گرفتار ز چشمش برد، وحشت روشنائی بزد بال و پر، از بی دست و پائی ز روز نیکبختی یادها کرد در آن درماندگی، فریادها کرد فضای خانه و باغش هوس بود چه حاصل، خانه دور از دسترس بود بیاد آورد زان اقلیم ایمن ز…