دسته: شعرا
-
جرقه
جرقه به چشمان سیاه و روی شاداب و صفای دلگل باغ شب و دریا و مهتاب است پنداریدرین تاریک شب، با این خمار و خسته جانیهاخوشید نقش او در چشم من، خواب است پنداری
-
گزارش
گزارش خدایا! پر از کینه شد سینهامچو شب رنگ درد و دریغا گرفتدل پاکروتر ز آیینه امدلم دیگر آن شعلهٔ شاد نیستهمه خشم و خون است و درد و دریغسرایی درین شهرک آباد نیستخدایا! زمین سرد و بی نور شدبی آزرم شد، عشق ازو دور شدکهن گور شد، مسخ شد، کور شدمگر پشت این پردهٔ…
-
زمستان
زمستان سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند،که ره تاریک و لغزان است وگر دست ِ محبت سوی کس یازی،به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛که سرما سخت سوزان استنفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریکچو دیوار…