دسته: شعرا
-
محفل رندان
محفل رندان آید آن روز که خاک سر کویش باشم ترک جان کرده و آشفته رویَش باشم ساغر روحفزا از کف لطفش گیرم غافل از هر دو جهان، بسته مویش باشم سر نهم بر قدمش، بوسه زنان تا دم مرگ مست تا صبح قیامت ز سبویش باشم همچو پروانه بسوزم…
-
بهار جان
بهار جان بهار آمد، جوانی را پس از پیری ز سر گیرم کنار یار بنشینم ز عمر خود ثمرگیرم به گلشن باز گردم، با گل و گلبن در آمیزم به طرف بوستان دلدار مهوش را به برگیرم خزان و زردی آن را نهم در پشت سر، روزی که در گلزار جان…
-
جامهدران
جامهدران من خواستار جام می از دست دلبرم این راز با که گویم و این غم کجا برم؟ جان باختم به حسرت دیدار روی دوست پروانه دور شمعم و اسپند آذرم پرپر شدم ز دوری او، کنج این قفس این دام باز گیر تا که معلّق زنان پرم این خرقه…