دسته: شعرا
-
۳۶. فتاد این دل به عشق پادشاهی
سی و ششم فتاد این دل به عشق پادشاهی دو عالم را ز لطف او پناهی اگر لطفش نماید رخ به آتش ز آتشها برون روید گیاهی چو بردابرد حسنش دید جانم برفت آن های و هویم، ماند آهی اگر حسنش بتابد بر سر خاک ز هر خاکی برآید قرص ماهی قیامتهای آن چشم سیاهش…
-
۳۷. ای بانگ و صلای آن جهانی
سی و هفتم ای بانگ و صلای آن جهانی ای آمده تا مرا بخوانی ما منتظر دم تو بودیم شادآ، که رسول لامکانی هین، قصهٔ آن بهار برگو چون طوطی آن شکرستانی افسرده شدیم و زرد گشتیم از زمزمهٔ دم خزانی ما را برهان ز مکر این پیر ما را برسان…
-
۳۸. هر روز بگه ز در درآیی
سی و هشتم هر روز بگه ز در درآیی بر دست شراب آشنایی بر ما خوانی سلام سوزان یا رب، چه لطیف و خوش، بلایی! ما را ببری ز سر به عشوه دیوانه کنی، و های هایی ما را چه عدم، چه هست، چون تو در نیست، وجود مینمایی دی…