دسته: شعرا
-
۲۱. هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
بیست و یکم هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم دوست یک جام پر از زهر چو آورد به پیش زهر چون از کف او بود، به شادی خوردیم گفت: « خوش باش که بخشیمت صدجان دگر ما کسی را به گزافه ز کجا آزردیم؟! » …
-
۲۲. هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم
بیست و دوم هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم نفسی در نظر خود نمکان شور کنیم هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیم وین خیال غم و غم را همه در گور کنیم وهم رنجور همی دارد ره جویان را ما خود او را به یکی عربده رنجور…
-
۲۳. هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمین
بیست و سوم هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمین آتش زند خوبی و در جملهٔ خوبان چنین کی ره برد اندیشها، کان شیر نر زان بیشها بیرون جهد، عشاق را غرفه کند در خون چنین؟ گفتم به دل: « بار دگر رفتی درین خون جگر » گفتا: « خمش…