دسته: شعرا
-
۳۵
غزل شمارهٔ ۳۵ ای کاش که سجاده به زنار فروشند این طایفه دین چند به دینار فروشند حق از طرف برهمنان است که امروز صد سبحه به یک حلقه زنار فروشند ترسم که به خاکستر گلخن نستانند زان جنس که این طایف دربار فروشند در کار دلم کرد همه عشوه چشمش خوبان دغا مهر…
-
۳۶
غزل شمارهٔ ۳۶ مگر شور عشقت ز طغیان نشیند که بحر سر شکم ز طوفان نشیند مگر بر کنار است زان روی زلفش که پیوسته چون من پریشان نشیند عجب بادهٔ خوشگواریست عشقت که در خوان گبر و مسلمان نشیند نشسته است ذوق لبت در مذاقم چو گنجی که در کنج ویران نشیند نشسته…
-
۳۷
غزل شمارهٔ ۳۷ شب دوشم جمالی در نظر بود کزو هر ذره خورشید دگر بود تأمل در رخش چندانکه کردم ملاحت از ملاحت، بیشتر بود سحر آشفته دیدم شام زلفش عجب شامی؟ که بر روی سحر بود مگر دوشینه شب بر بام بودی که بحر و بر پر از شمس و قمر بود نشستم…