دسته: پروین اعتصامی
-
سفر اشک
سفر اشک اشک طرف دیده را گردید و رفت اوفتاد آهسته و غلتید و رفت بر سپهر تیرهٔ هستی دمی چون ستاره روشنی بخشید و رفت گر چه دریای وجودش جای بود عاقبت یکقطره خون نوشید و رفت گشت اندر چشمهٔ خون ناپدید قیمت هر قطره را سنجید و رفت من چو از جور فلک…
-
سرو سنگ
سرو سنگ نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی یکی را بسر کوفت، روزی بمعبر شد از رنج رنجور و از درد نالان بپیچید و گردید چون مار چنبر دویدند جمعی پی دادخواهی دریدند دیوانه را جامه در بر کشیدند و بردندشان سوی قاضی که این یک ستمدیده بود، آن ستمگر ز دیوانه و قصهٔ سر…
-
روح آزاد
روح آزاد تو چو زری، ای روان تابناک چند باشی بستهٔ زندان خاک بحر مواج ازل را گوهری گوهر تحقیق را سوداگری واگذار این لاشهٔ ناچیز را در نورد این راه آفت خیز را زر کانی را چه نسبت با سفال شیر جنگی را چه خویشی با شغال باخرد، صلحی کن و رائی بزن کژدم…