دسته: پروین اعتصامی
-
جان و تن
جان و تن کودکی در بر، قبائی سرخ داشت روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت همچو جان نیکو نگه میداشتش بهتر از لوزینه میپنداشتش هم ضیاع و هم عقارش میشمرد هر زمان گرد و غبارش میسترد از نظر باز حسودش مینهفت سر خیش میدید و چون گل میشکفت گر بدامانش سرشکی میچکید طفل خرد، آن اشک…
-
جامه عرفان
جامه عرفان به درویشی، بزرگی جامهای دادکه این خلقان بنه، کز دوشت افتاد چرا بر خویش پیچی ژنده و دلقچو میبخشند کفش و جامهات خلق چو خود عوری، چرا بخشی قبا راچو رنجوری، چرا ریزی دوا را کسی را قدرت بذل و کرم بودکه دیناریش در جای درم بود بگفت ای دوست، از صاحبدلان باشبجان…
-
تیر و کمان
تیر و کمان گفت تیری با کمان، روز نبرد کاین ستمکاری تو کردی، کس نکرد تیرها بودت قرین، ای بوالهوس در فکندی جمله را در یک نفس ما ز بیداد تو سرگردان شدیم همچو کاه اندر هوا رقصان شدیم خوش بکار دوستان پرداختی بر گرفتی یک یک و انداختی من دمی چند است کاینجا ماندهام…