دسته: میر رضی الدین آرتیمانی
-
۷۲
غزل شمارهٔ ۷۲ مه نامهربانم بیگنه دامن کشید از من چه بد کردم، چه بد رفتم، چه بد گفتم چه دید از من سخن میرفت از بیگانگان، از خویشتن رفتم باین ترتیب درس آشنائی را شنید از من بخود بیگانهتر امروز دیدم آن ستمگر را مگر در بیخودیها آشنا حرفی شنید از من رضی…
-
۷۳
غزل شمارهٔ ۷۳ مرا دستی است بالا دست گردون که نتوان ز آستینش کرد بیرون منم بر درگهش چون حلقه بر در نه دست اندرون نه پای بیرون هژبرانند اینجٰا خفته در خاک دلیرانند اینجـٰا غرقه در خون تن بیجان چگونه زنده ماند رضی بی او بگو چون زندهای چون
-
۷۴
غزل شمارهٔ ۷۴ روی یار است یا گل نسرین کوی یار است یا بهشت برین زیر دستت چه آفتاب و چه ماه پایمالت چه آسمان چه زمین چند از حسرت سراپایت بی سرو پا شویم و بی دل ودین همه زنار بر میـٰان بندی بشنوی حرفی از گوشه نشین سر به چرخش فرو نمیآرم…