دسته: میر رضی الدین آرتیمانی
-
۵۱
غزل شمارهٔ ۵۱ با رخ همچو صبح و زلف چو شام بامــــدادان بر آی بر لب بام تا بدانند نور از ظلمت تا شناسنــد صبح را از شـــــــام بگذری گر ز معبد گبران ور بر آئی به قبلهٔ اسلام نشناسند زاهدان محراب نپرستند کافران اصنام محض عشوه است مر تو را ترکیب وز کرشمه…
-
گوهر عشق
گوهر عشق الهی سوختم بیغم الهی کرامت کن نم اشکی و آهی چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان شود دامان ازو رشک گلستان چه آه آهی که چون از دل زند سر بسوزاند دل یاقوت احمر، دل بیعشق بر جان بس گران است سر بیشور مشتی استخوان است تو را خلد و مرا…
-
سوگند نامه
سوگندنامه دگر سینهام چون خم آمد بجوش بر آمد از این قلزم غم خروش خراباتیان، راه میخانه کو حریفان بگوئید، پیمانه کو مرا سوی میخانه راهی دهید سرم را به آن در پناهی دهید بهار است و بلبل، بساط نشاط بطرف چمن میکشد ز انبساط تو هم زاهد از خویش دستی برآر مکن اینقدر…